وقتی یک پدر شهید به آرزویش رسید
احمد در حالی که بیسیم بر پشت داشته و جلیقه نجات هم نداشته بود در اثر اصابت خمپاره به قایق، به قعر آب میرود و جسدش مفقود میشود. برای من که از صبر و شکیبایی خانوادههای شهدا در شگفت بودم، در جریان شهادت احمد این قضیه کاملاً عینیت پیدا کرد.
«احمد دانشی» در تیر ماه 1349 در شهر اصفهان متولد شد. آن زمان «محمد دانشی» پدرش به دلیل ادامه تحصیلات، در دانشگاه اصفهان، خانوادهشان از کرمان به اصفهان مهاجرت کرده بودند. وی تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان «علوی» و «صدیق» کرمان و دوره راهنمایی را در مدرسه شهید «نامجو» به پایان رساند. از سال دوم راهنمایی مکرر شوق حضور در جبهه را داشت، اما به علت کوچکی جثه و کم سن بودنش، پدر و مادر او را از رفتن به جبهه منع میکردند.دوره دبیرستان را در دبیرستان «شهداء 10» در رشته علوم تجربی شروع کرد. در آغاز سال تحصیلی 65-66 در حالیکه 16 سال بیشتر نداشت، برای رفتن به جبهه پدر و مادر را راضی کرد، اما ستاد اعزام به علت اینکه سن او کمتر از 18 سال بود ثبت نامش نکرد. ولی احمد با دست بردن در شناسنامه و گرفتن کپی از روی آن در پایان مهر ماه سال 65 با شهید بزرگوار «غلامرضا شمسالدینی» عازم جبهه شد و همراه او به واحد یگان دریایی «لشکر 41 ثارالله» پیوست و در قسمت اداری فعالیت کرد.دوستانش نقل کردند در هنگام شروع عملیات وقتی که اسامی قایقرانها را میخواندند، آقای شمسالدینی اسم احمد و چند نفر دیگر را بر خلاف آنچه خودشان قبلا تصور میکردند نخوانده بود. برای همین احمد به شدت ناراحت شده و به آقای شمسالدینی گفته بود که چرا به ما قایق نمیدهید؟ شمس الدینی جواب داده بود: «شما جثهتان ضعیف است و توان این کار را ندارید. اگر میخواهید در عملیات شرکت کنید، باید بروید خرمشهر دوره یک یا دو روزه بیسیم ببینید و در عملیات بیسیمچی باشید.»احمد و رفیقانش با خوشحالی پذیرفته و پس از گذراندن دوره در عملیات «کربلای 4» شرکت کردند. در روز عملیات او چند مرتبه برای آوردن زخمیها و شهدا با قایق به جزیره «امالرصاص» رفته بودند و در مرحله آخر چون جلیقه نجات به تن نکرده و بیسیم به پشت داشت. وقتی گلوله خمپاره دشمن به قایقی که او و شهید شمسالدینی و یکی دیگر از برادران در آن نشسته بودند اصابت میکند، هر سه نفر شهید میشوند، ولی پیکرهایشان به واسطه سنگینی بیسیم و نبود جلیقه نجات از قعر آب هرگز بالا نیامد.در همین رابطه «محمد دانشی»، پدر شهید «احمد دانشی» آموزگار بازنشسته آموزش و پرورش استان کرمان است که در یک گفتوگوی صمیمانه پاسخ گفت.احمد از 14 سالگی تلاش داشت خود را به جبهه برساند تا اینکه در سال 1365 در سن 16 سالگی با دست کاری در شناسنامهاش به جبهه اعزام شد. شناسنامه وی هم اکنون در موزه دفاع مقدس کرمان موجود است. تا قبل از شهادت احمد دو مورد از خانوادههای شهدا شنیده و دیده بودم که برایم ابهامبرانگیز بود. یکی اینکه مکرر از پدران و مادران شهدا میشنیدم که میگفتند: «ما فرزندان شهیدمان را نشناختیم» این سخن برایم سنگین بود که چگونه چنین چیزی ممکن میشود و شاید این مطلب لفظی شده که همه آن را تکرار میکنند. پس از شهادت احمد متوجه شدم که آنها درست میگفتند، من خودم هم فرزندم را نشناختم. چراکه او کارهای سخت انجام میداد و وقتی به او میگفتیم: میشود کار آسانتری پیدا کنی؟ جواب میداد: «به همین کارها عادت کنم بهتر است.»چگونه از شهادت احمد مطلع شدید؟احمد به قعر آب رفت و جسدش مفقود شد. عملیات «کربلای 4» به پایان رسیده بود و شهدا را آورده بودند، ولی از احمد خبری نبود تا این که یکی از اقوام که همراه احمد در جبهه بود آمد. وقتی از احمد سراغ گرفتیم، گفت: من خبری از او ندارم. آن شب برای ما شب سختی بود که شاید کمتر شبی را به سختی آن شب گذرانده باشیم. چیزی نگذشت که زنگ خانه ما به صدا در آمد. در را باز کردم، حجتالاسلام «شیخ شعاعی» از روحانیون خانوادگی ما بود. دست حاج آقا را که به شدت میلرزید محکم فشردم و گفتم: «فهمیدم حاج آقا، احمد شهید شده است، مشکلی نیست. بفرمائید.» رفتم پیش همسرم و بدون درنگ گفتم: «احمد شهید شده است.» او هم جزعی نکرد و خیلی عادی برخورد کرد.احمد در حالی که بیسیم بر پشت داشته و جلیقه نجات هم نداشته بود در اثر اصابت خمپاره به قایق، به قعر آب میرود و جسدش مفقود میشود. برای من که از صبر و شکیبایی خانوادههای شهدا در شگفت بودم، در جریان شهادت احمد این قضیه کاملاً عینیت پیدا کرد.چطور شد که به نویسندگی روی آوردید؟وقتی شاهد این همه صبر و شکیبایی خانوادههای شهدا میشدم، همیشه آرزو داشتم یک روز در مورد شهدا بنویسم. بعد از مراسم اولین کنگره سرداران شهید استان کرمان و سیستان و بلوچستان، همان جا از خدا خواستم که به من هم کمک کند دستی به قلم داشته باشم. نوشتن فکرم را شدیداً مشغول کرده بود تا اینکه کتاب حافظ را ورق زدم و تفألی به حافظ زدم و این شعر نظرم را به خود جلب کرد:«ناصحم گفت که جز غم چه هزار دارد/ عشق گفتم ای خواجهی عاقل هنری بهتر از این»من بر اساس این شعر شروع به تورق دیوان حافظ کردم و اشعاری که مربوط به حالات شهدا و ایدههای آنها و حرکات و سکنات آنان میشد را جمعآوری کردم و توضیحاتی روی این مطالب نوشتم. سپس خاطرات فرزندم احمد را هم به عنوان «نوجوان فانوس بدست» به آن افزودم. این کتاب هماکنون با عنوان «هنر عشق» چاپ شده است.چه تعداد کتاب نوشتهاید؟تا به حال 14 عنوان کتاب نوشتهام که اولین آن «هنر عشق» بود و بعد از آن کتابهای «ترجمه منظوم دعای ابوحمزه ثمالی»، «ترجمه منظوم زیارت جامعه کبیره»، «چند کتاب در یک کتاب»، «یکی بود یکی نبود»، «آینه دل»، «زلال معرفت»، «رندان جرعه نوش»، «داماد 14 ساله»، خاطرات «معلم شهید سید رضا مهدوی»، خاطرات «معلم شهید حاج احمد شجاعی»، خاطرات «معلم شهید حاج اکبر قاضی زاده»، تنظیم کتاب «پیام شهیدان» است.من چون خودم دبیر بودم احساس میکنم حالا که خدا توفیق نوشتن را به من داده است تا مورد شهدای معلم بنویسم، مبادا روز قیامت شرمنده آنها باشم. از همان سالی که نوشتن کتاب را شروع کردم شعر هم میگفتم و تا بحال چندین بیت شعر گفتهام که بخشی از آن در کتابی با عنوان «زلال معرفت» جمعآوری شده است.همسرتان از اینکه وقت خود را صرف نوشتن میکنید، گلایه ندارند؟سال 92 چند تا از کتابهایم را برای مقام معظم رهبری ارسال کردم و برای آقا نوشتم کتابهای من آنقدر جامع و کامل نیست برای شما که بخوانید، اما من آرزوی دیداری چند دقیقهای با شما را دارم. یک روز که در منزل مشغول کارهای روزمره بودم تلفن زنگ زد و کسی آنطرف خط گفت شما فلانی هستید. گفتم :بله. گفت: شما میتوانید پس فردا دوشنبه تهران باشید؟ گفتم: بله. با پسر بزرگم مهدی و همسرم دوشنبه صبح با آقا دیدار داشتیم. خیلی لحظه شیرینی برای من و خانوادهام بود. به خصوص که آقا برای حاجتروایی همسرم به درخواست خودش دعا کرد و جواب گرفتیم.آیا کتاب دیگری در دست چاپ دارید؟در حال حاضر در حال نوشتن ترجمه منظوم امام حسین(ع) در روز عرفه با عنوان «عرفان در عرفات» ، خاطرات ویژهای از نماز رزمندگان تحت عنوان «نماز عشق» و خاطرات «معلم شهید حمید ضیاء» هستم.